تبليغاتX
تنها ولی دست در دست تو

تنها ولی دست در دست تو

این وبلاگ فقط برای اونای که عاشقن

آیدا

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت16:5توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

قسمت نشد ببینمت ،خدانگهداری کنم
فرصت نشد بمونم و از تو نگهداری کنم
گفتم اگه ببینمت دل کندنم سخته برات
اگه یه وقت بگی نرو
رفتن پر از درده برام
گفتم صداتو نشنوم
ندیده از پیشت برم
پشت سرم زاری نکن
چی کار کنم مسافرم...

من میرم ولی باز ،تو بدون همیشه
یاد تو از خاطر من، فراموش نمیشه
گل من خوب می دونی،
بی تو تک و تنهام عزیزم
اگه تو نباشی می میرم....

نامه رو تا تهش بخون
گریه نکن طاقت بیار
نامه رو خط خطی نکن
دو جمله رو هم دووم بیار
باور نکن یه بی وفام
نامه میذارم و میرم
نه ،
قسمت زندگی اینه
به کی بگم مسافرم...

درد من از تو دوریه
تو لحظه های بی کسیم
قشنگی قسمت ماست
که ما به هم نمی رسیم.......

من میرم ولی باز ،تو بدون همیشه
یاد تو از خاطر من، فراموش نمیشه
گل من خوب می دونی،
بی تو تک و تنهام عزیزم
اگه تو نباشی می میرم....

همیشه زنده می مونه با یاد تو ترانه هام
منو ببخش اگه بازم ، اشکام چکید رو نامه هام
دیگه تموم شد فرصت ، خاطره هام پیشت باشه
تموم خاطرات خوش ، خدانگهدارت باشه........

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت16:37توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

سرنوشت
آشنای من قسمت نبود تا در کنار هم بمانيم
شايد اين سر نوشتی است که برای ما رقم خورده است
دور از هم ولی با هم
هميشه از خودم می پرسيدم که چقدر باتنهایی فا صله دارم
هيچ گاه فکر نمی کردم که جاده پر اندوه جدایی اين قدر نزديک باشد
ولی خيالی نيست چرا که جای داشتن در کنار هم مهم نيست
جای گرفتن درقلب هم اصل است
صادقانه بگويم :
هميشه درقلب و ذهنم جای داری
قلم ناتوانم از نوشتن نام عشق گريزان بود
اما روزی او هم نوشت
چرا که تو معلمش بودی ..هنوز نجوای دل عاشقت را به ياد دارم
همان که الهام دهندهء روحم بود
و خاطرهء زندگيم شد
شايد با تــــو بودن خيلی وقت است که گذشته
اما با فکر تــــو بودن هنوز هم باقی است

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت14:47توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

قصه دل من و تو                                       

 

قصه ای بود میان من و تو

قصه دل من و تو قصه باران عشق بود

چه شیرین بود بحث نخفتن تا سحر

چشم هایم مجال خفتن را نداشتن

چه صبور است شب
من که به شب نالیدم و او هیچ لب نگشود

تا اوج ه غم ه مرا
آرام فریاد زند
و من
عاشقانه نظاره می کردم
سیاهی ه روشن تر از خورشید ه شب را
چه دلگیییر بود

رد ه پای سحر را در شب چیدن
بی حضور ه تو

 شکستم در تنهایی خود

سکوتی کردم سنگین تر از فریاد

تا کسی مرا یاری دهد در بهت سکوت تنهایی

تنها خدا بود امید من

تا صدایی را برسانم به گوش قلبی

نمیدانم چرا وداع به سراغمان امد

نمیدانم چرا...؟ و هزاران نمی دانم دیگر؟؟

شاید بتوان فهمید از لحظه اشنایی

چه شیرین بود طعم مرگ هنگام جدایی

کاش ادم ها قدر هم بدانند

کاش بدانند خواستن نقطه وصل ماست

به یاد رفتنت در چشمهای معصوم

جاری می شد سیل اشکهای حسرت

مرا دیوانه تر می کرد مهربانی لحن صدایت

هرگز نجستم معنای عشق را در دولت عشق

شاید عشق جدایی و فراق است

به تو می اندیشم

به تو که همه منی

به تو که دریچه قلبم را گشودی

به تو که عشق را اموختی

به تو که اموختی دوست داشتن زیر باران پاک معنا دارد

حالا شکوه باران را می فهمم

من تو را دوست دارم بیشتر از بارش باران

من تو را در تو جستجو کردم

نهدر آن خواب های رویایی

من دیدم چیزهایی در عشق تو که مجنون ترم کرد

من یافتم صداقت و معرفت را در عشق مقدس تو

من تو را از آسمان طلب کردم

پس عاشقانه با من باش

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت20:9توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

روزها يكي پس از ديگري مي گذرند و اين منم كه قافله عمر را از گذرگاه خيال عبور داده و دفتر خاطرات ذهن را ورق ميزنم و گاه اشك در چشمانم حلقه ميزند و گاه لبريز از شوق ميگردم.
زندگي آميزه اي است از تلخ و شيرين تا نداني شوري چيست و تا زخم روزگار را روي بدن و انديشه ات حس نكني هرگز شيريني موفقيت را درك نخواهي كرد.
موفقيت يعني جهش و جهش زماني است كه تو از حضيض به اوج ميرسي و اين لحظه اي است كه درد را با آغوش باز حس كرده اي و حال مفهوم حلاوت را درك ميكني.
هر بهار را خزانی و هر خزاني را بهاري است و بهار بي معنا ميبود اگر خزاني وجود نميداشت.
آري زندگي همچون فصول سال است، هر فصل رنگ تازه به خود ميگيرد و هر فصل زيبايي خاص خود را دارد و اين منم كه غم هاي زندگي ام را هم دوست دارم و وقتي خاطرات گذشته را مرور ميكنم سختي هايش را بار ديگر در مينوردم و خودم را ميبينم كه كوه مشكلات را پشت سر نهاده ام.شوقي مضاعف در وجودم حس ميكنم و ميپذيرم كه زندگي با غم و اندوهش باز هم زيباست.
آري آري زندگي زيباست

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت20:2توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

  1. کاش که معشوق ز عاشق طلب جان میکرد.
  2. تا که هر بی سروپایی نشود یار کسی                                                                            

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت10:36توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

  1. سلام
    هرکس یه روزی میاد و یه روزی میره یکی با دلش میره یکی با پاهاش
    دوست من مواظب باشیم کسی با پاهای خودش از دلمون نره
    چه خوب بود که ارزش همه چیز را در جای خودش می دانستیم
    روی نیمکت پارک ……………
    منتظر می مانم که با زمزمه هایت تنهاییمان را قسمت کنیم
    بدرود من آغاز ماست(خدانگهدارمون)
  2. از طرف زمزمه

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت19:8توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

  1. فروغ فخر ایران استاد ریاضی
  2. سلام بر مسند نشینان عالم عرفان سلام بر فاظلان بر اندیشمندان معماییست فظیلت شا عران در راس ان هستند گزیده گوی سلیس شیوا سخن در انجمن هستند نبوغ این فقها اهدایی لطف خداست شاعران خارو زبون مضحکه دست دون هرگز نمیگردنند چون توانایندو بینا تن به ذلت سر به رسوایی نمی سایند
  3. برگ سیزیست از گزیدهای ریاضی
  4. ای ریاضی ضریب زر الهام بیانت 
  5. کو گاوشگر که دریابد جام کلامت                                                                                                                                      

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت18:53توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

خورشید زاد

خورشید زاد

گسترده می شود

در جهتی که

هرگز

 برای آمدنش دیر نمی شود

خورشید زادی که

دستان لمس شده را

در هر جهت نشان می رود

نیامده نسیمی

که آرزو کند

که رهاتر از پیراهن زندان شده اش باشد

خورشید زادی که

حس لمس شده اش را

پاورچین قدم های

نو ظهور

گیسوانش کرده

پرهیز نمی شود کرد از چشمانش

با زاویه های گوناگون

همراه با گونه های برجسته تر

تر می شود

هر چیزی

که هر کجا

پرهیز گری کند

از خورشید زادی که

دستان لمس شده اش

بوی مهر می دهد     


 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت17:12توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

 دلم گرفت ای هم نفس پرم شکست تو این قفس

تو این غبار تو این سکوت چه بی صدا نفس نفس

از این نا مهربونی ها دارم از غصه می میرم

رفیق روز تنهایی یه روز دستات و می گیرم

تو این شب گریه می تونی پناه هق هقم باشی

تو ای همزاد هم خونه چی می شه عاشقم باشی؟؟

دوباره من دوباره تو دوباره عشق دوباره ما

دو هم نفس دو هم زبون دو هم سفر دو هم صدا

تو ای پایان تنهایی پناه آخر من باش

تو این شب مرگی پاییز بهار باور من باش

بذار با مشرق چشمات شبم روشنترین باشه

می خوام آیینه خونه با چشمات همنشین باشه

دلم گرفت ای هم نفس پرم شکست تو این قفس

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت11:44توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |


 
POWERED BY
BLOGFA.COM

html

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت11:14توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

 

باغبان من باش

چه نرم و لطيف ميرويد

در جهان انديشه ام

تنپوش آبي آرزوهايت!

و چه بيقرارند

 در نوازش باد ،گيسوانت.

گونه هايت ژرفاي آسماني است

که بي هيچ ستاره تو را درخشيد.

و چه زلال

چشمه هايي که تو را جوشيد

و  پايدار ،زميني که از شهد لبانت نوشيد.

 

نرم و لطيف مي آيي

سبز و خرامان

و چه آهسته بر مي فرازي

رويش قامت ام را

بر جنگل سبز ديدگانت.

 

با غبان من باش!

من آن نگاه سبز ياس سپيدم.

رويشي بي دغدغه

بر سنگ بوته هاي عقيق

و گلوگاه فرياد يک غرور

بر آواز هاي مغموم حنجره ات .

بر آستان مخمل ديدگانت

مرا فرياد کن

و بر شمعداني گل هايت

مرا برويان

و باغبان من باش .

 

شبي آرام بود و من
چون هميشه غرق رويايت

دو چشم عاشقم را دوخته بر آسمان
من امشب انتظار بودنت را مي كشم
كاش من عطر قدومت را ميان اين نسيم مملو از گريه
ميان ابر هاي مملو از فرياد رعد و برق يا باران
كاش من عطر قدومت را دوباره مي چشيدم
خدايا
چه سرد است
من اما همه دردم
بي حضورت بي صدايت اي سراپا همه خوبي همه عشق
همه باران همه ياس
اي حضور تو حضور باغها
اي كه عطر بدنت همچو صد جرعه شراب
مست گرداند من
من عاشق من ديوانه تو، من بي مي مست
كاش امشب بودي
من برايت حرف دارم سالها
من تو را مي خواهم
من تو را مي خوانم
من فقط با غم تو غمگينم
من فقط گهگاهي نيمه شب مي خوابم
ورنه هر شب تنها بي تو خوابم هيچ است
كاش يك شب و فقط يك شب زود
باز هم گرم حضورت همچو مردي بي باك
سرد چشمانم را غرق رويا مي كرد
امشب شراب تلخ تر از هر شب من است
چون نوش تو هميشه ز آن هر مي گرفت
زهر شراب كاش مرا تا اذان صبح
از پا در آورد

 
 
بخواب اي نازنينم
مهربانم
دلنشينم
منم من عاشقت
آرام باش اي بهترينم
من اينجا مست مستم
مست و بي پروا
شبانگاهان منم گرماي عشقت را درون بسترم خواهان
همان شبها كه من مست حضور تو
نياز تو
دو چشم دلنواز تو
خيابان را چو مستان نعره زن طي مي كنم شايد تو را در حاله اي از نور من ديدم
ولي اي كاش مي بودي و من نعره زن از مستي عشق تو اينجا باز در كنج قفس رويا نمي چيدم
من امشب وحشي ام ساقي
ز مي ، از عشق، از بازي نامردان اين دنيا
ز بدگويان كه مي گويند در دل من هوسبازم
تازه نميدانند
من مستم
من اما غرق جرمم
پي از شب بر سر دارم
آري من مستم هوسبازم عطش دارم
عطش عشق تو امشب در دل مي در شراب بي حضور تو وجودم را كمين كرده
كاش امشب ساقي لبهاي تو يا گرمي دستان تو در دل اين مجرم عاشق كمي غوغا به پا مي كرد
من اينجا كنج زندان پر عطش پر عشق يا ديوانه ام اين را نمي دانم
فقط ميدانم اي تنها حضور بي حضور
اي كه آغشته به تو دستان افكارم
در اين دنياي پر رنگ و رياي بي نفس بي عشق بي پرواز
با دل با نفس با عشق با پزواز
تو را من دوست ميدارم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت11:5توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت11:4توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

((نقاش بركه))

افسانه چشمان تو غريب است مانند بركه اي نا آرام ودرحال گريز كاش نقاش چيره دستي بودم

تاجنگل سبز چشمان تورا به تصوير مي كشيدم.

من التماس نگاهت رابا مظلوميت تمام فرياد كردم وهر شب نوشته هاي عريانم را در كوچه پس

كوچه هاي خلوت شهر به دست نسيم صبحگاهي سپردم هرشب از راز چشمان تو نوشتم و تورا با قلمم

به شهر بت رساندم ودست آخر از نامه گذشتم.كاش امشب بغض آسمان با بغض دردآلود من همدرد شود

تاغم از دست دادن تورا با نواي غريبانه اي به اوج فلك برسانم و چشمان اشكبارم را در عزاي بي تو

بودن در گورستان تنهايي سبكبار كنم. دلم يك همدرد مي خواد قلمم همدرد است اما هر چه مي نويسم

تو را فراتر از نوشته هايم مي بينم واي قلمم كم كم مي ميرد ومن مي مانم و بغضي كه در گلو به شيداييم

دامن زده است. وقتي نمي آيي و خورشيد بي وفاي چشمانت در پس ابرها غروب مي كند نماز آيات

ميخوانم شايد توبيايي اما دردي گريبانگير سرنوشت من و توست كاخ كاغذي ما را آب و باد برد.

اول دبستان بودم كه نوشتم:آب, باد, باران............

***شادي ام ديدن رويت بود نه نوشته اي كه فريبم دهد***

***من انسان نخستين نيستم كه وجودم تشنه تكلم باشد***

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت11:2توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه

زیر دیوار بلندی یک نفر جون میکنه

کی می دونه تو دل تاریکه شب چی می گذره

پای برده های شب حصیر زنجیره غمه

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

من اسیرسایه های شب شدم

شب اسیر تور سرده اسمون

پا به پای سایه ها باید برم

همه شب به شهرجنون

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

چراغ ستاره ی من رو به خاموشی می ره

بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره

تاریکی باپنجه های سدش از راه می رسه

توی خاک سرده قلبم بذر کینه می کاره

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

مرغ شومی پشت دیوار دلم

خودش واین ورو اون ور می زنه

تورگهای خسته ی سرده تنم

ترس مردن داره پر پر می زنه

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت10:52توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

خسته از خود

خسته از دلتنگی ها

خسته از تکرار ها

خسته از ييچش در افکارها

خسته از بودن و تنها ماندن

خسته از تلخی ها

خسته از .............

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت18:7توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |