|
قسمت نشد ببینمت ،خدانگهداری کنم
سرنوشت
قصه دل من و تو قصه ای بود میان من و تو قصه دل من و تو قصه باران عشق بود چه شیرین بود بحث نخفتن تا سحر چشم هایم مجال خفتن را نداشتن چه صبور است شب شکستم در تنهایی خود سکوتی کردم سنگین تر از فریاد تا کسی مرا یاری دهد در بهت سکوت تنهایی تنها خدا بود امید من تا صدایی را برسانم به گوش قلبی نمیدانم چرا وداع به سراغمان امد نمیدانم چرا...؟ و هزاران نمی دانم دیگر؟؟ شاید بتوان فهمید از لحظه اشنایی چه شیرین بود طعم مرگ هنگام جدایی کاش ادم ها قدر هم بدانند کاش بدانند خواستن نقطه وصل ماست به یاد رفتنت در چشمهای معصوم جاری می شد سیل اشکهای حسرت مرا دیوانه تر می کرد مهربانی لحن صدایت هرگز نجستم معنای عشق را در دولت عشق شاید عشق جدایی و فراق است به تو می اندیشم به تو که همه منی به تو که دریچه قلبم را گشودی به تو که عشق را اموختی به تو که اموختی دوست داشتن زیر باران پاک معنا دارد حالا شکوه باران را می فهمم من تو را دوست دارم بیشتر از بارش باران من تو را در تو جستجو کردم نهدر آن خواب های رویایی من دیدم چیزهایی در عشق تو که مجنون ترم کرد من یافتم صداقت و معرفت را در عشق مقدس تو من تو را از آسمان طلب کردم پس عاشقانه با من باش
روزها يكي پس از ديگري مي گذرند و اين منم كه قافله عمر را از گذرگاه خيال عبور داده و دفتر خاطرات ذهن را ورق ميزنم و گاه اشك در چشمانم حلقه ميزند و گاه لبريز از شوق ميگردم.
خورشید زاد
گسترده می شود در جهتی که هرگز برای آمدنش دیر نمی شود خورشید زادی که دستان لمس شده را در هر جهت نشان می رود نیامده نسیمی که آرزو کند که رهاتر از پیراهن زندان شده اش باشد خورشید زادی که حس لمس شده اش را پاورچین قدم های نو ظهور گیسوانش کرده پرهیز نمی شود کرد از چشمانش با زاویه های گوناگون همراه با گونه های برجسته تر تر می شود هر چیزی که هر کجا پرهیز گری کند از خورشید زادی که دستان لمس شده اش بوی مهر می دهد
تو این غبار تو این سکوت چه بی صدا نفس نفس از این نا مهربونی ها دارم از غصه می میرم رفیق روز تنهایی یه روز دستات و می گیرم تو این شب گریه می تونی پناه هق هقم باشی تو ای همزاد هم خونه چی می شه عاشقم باشی؟؟ دوباره من دوباره تو دوباره عشق دوباره ما دو هم نفس دو هم زبون دو هم سفر دو هم صدا تو ای پایان تنهایی پناه آخر من باش تو این شب مرگی پاییز بهار باور من باش بذار با مشرق چشمات شبم روشنترین باشه می خوام آیینه خونه با چشمات همنشین باشه دلم گرفت ای هم نفس پرم شکست تو این قفس
چه نرم و لطيف ميرويد در جهان انديشه ام تنپوش آبي آرزوهايت! و چه بيقرارند در نوازش باد ،گيسوانت. گونه هايت ژرفاي آسماني است که بي هيچ ستاره تو را درخشيد. و چه زلال چشمه هايي که تو را جوشيد و پايدار ،زميني که از شهد لبانت نوشيد. نرم و لطيف مي آيي سبز و خرامان و چه آهسته بر مي فرازي رويش قامت ام را بر جنگل سبز ديدگانت. با غبان من باش! من آن نگاه سبز ياس سپيدم. رويشي بي دغدغه بر سنگ بوته هاي عقيق و گلوگاه فرياد يک غرور بر آواز هاي مغموم حنجره ات . بر آستان مخمل ديدگانت مرا فرياد کن و بر شمعداني گل هايت مرا برويان شبي آرام بود و من
((نقاش بركه)) افسانه چشمان تو غريب است مانند بركه اي نا آرام ودرحال گريز كاش نقاش چيره دستي بودم تاجنگل سبز چشمان تورا به تصوير مي كشيدم. كوچه هاي خلوت شهر به دست نسيم صبحگاهي سپردم هرشب از راز چشمان تو نوشتم و تورا با قلمم به شهر بت رساندم ودست آخر از نامه گذشتم.كاش امشب بغض آسمان با بغض دردآلود من همدرد شود تاغم از دست دادن تورا با نواي غريبانه اي به اوج فلك برسانم و چشمان اشكبارم را در عزاي بي تو بودن در گورستان تنهايي سبكبار كنم. دلم يك همدرد مي خواد قلمم همدرد است اما هر چه مي نويسم تو را فراتر از نوشته هايم مي بينم واي قلمم كم كم مي ميرد ومن مي مانم و بغضي كه در گلو به شيداييم دامن زده است. وقتي نمي آيي و خورشيد بي وفاي چشمانت در پس ابرها غروب مي كند نماز آيات ميخوانم شايد توبيايي اما دردي گريبانگير سرنوشت من و توست كاخ كاغذي ما را آب و باد برد. اول دبستان بودم كه نوشتم:آب, باد, باران............ *** ***من انسان نخستين نيستم كه وجودم تشنه تكلم باشد***
جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه زیر دیوار بلندی یک نفر جون میکنه کی می دونه تو دل تاریکه شب چی می گذره پای برده های شب حصیر زنجیره غمه دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی در ها به روم بسته شده من اسیرسایه های شب شدم شب اسیر تور سرده اسمون پا به پای سایه ها باید برم همه شب به شهرجنون دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی در ها به روم بسته شده چراغ ستاره ی من رو به خاموشی می ره بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره تاریکی باپنجه های سدش از راه می رسه توی خاک سرده قلبم بذر کینه می کاره دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی در ها به روم بسته شده مرغ شومی پشت دیوار دلم خودش واین ورو اون ور می زنه تورگهای خسته ی سرده تنم ترس مردن داره پر پر می زنه دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی در ها به روم بسته شده دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی در ها به روم بسته شده دلم از تاریکی ها خسته شده
خسته از خود خسته از دلتنگی ها خسته از تکرار ها خسته از ييچش در افکارها خسته از بودن و تنها ماندن خسته از تلخی ها خسته از .............
|
About![]()
با سلام خدمت تمام کسانیکه منت بر دل و دیده ما نهاده اند و با نظرات و پیشنهادات خود و بازدید از این وبلاگ و مطالب ان و عکسها مارا خوشنود و خرسند مینمایند بچها اینم بیوگرافی که خواسته بودید از نویسنده این وبلاگ من تانیش 21ساله ساکن شهرستان کرج منطقه فردیس هستم در ضمن متولد ماه اذر .ماه کماندار هستم خصوصیات اخلاقی. یک ادم صبور .خونسرد.ودر بعضی مواقع پرجونب و جوش.دربیشتر مواقع ساکت هستم وادمی هستم که فقط.فقط.فقط و باز هم تکرار میکنم فقط از بد قولی متنفرم بچها تا اینجا یکمقدار با خصوصیات رفتاری و اخلاقی من اشنا شدید در طی روزهای اتی بیشتر با من اشنا میشوید فقط نظر یادتون نره تا بعد دست حق به همرا هتون
Home
|