تبليغاتX
تنها ولی دست در دست تو

تنها ولی دست در دست تو

این وبلاگ فقط برای اونای که عاشقن

بنام وجودی که وجودم زوجودش گشته موجود

 

 

نشان تو با یارت حلقه ی طلاست

ولی دوستی و بودن من با تو از روی و فاست

لحظاتت با او برای تو مثل طلاست

سهم من از دوری تو بی تابی و بلاست

اغاز زندگی تو با او تاج و حناست

جوانی مثل من فقط دستش روبه خداست

خنده ی فرزند تو بر تو صفاست

ارزویت حسرتت در دل بجاست

تینتت ان چهره ات ان مهر و ان ناز دلت

گیسوانت شرم  زیبای  دو چشمت

طاق ابروی نگاهت

صوت زیبای کلامت دست های مهربانت

قلب پاک و آن همه شرم و حیائت دوستت دارم

ترا باز هم می پرستم من تو را زیبای حوری قلمان دشت آرزوم

 

وصف تو ناگفتنیست عشق من خاکستریست

دوستت دارم

شاعر. تانیش

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت16:39توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

بگذار
 

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم!!!!!!

 در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم!!!!!!

 دشوار بود مردن و روی تو ندیدن!!!!

 بگذار بدلخواه تو دشوار بمیرم!!!!!!!!

 بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ!!

 در وحشت و انوده شب تار بمیرم!!!!!

 بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب

 دربستر اشک افتم و ناچار بمیرم!!!!!!

 میمیرم از این درد که جان دگرم نیست

 تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم!!!!!!!

 تا بوده ام ای دوست وفادار تو هستم!!!

 بگذار بدانگونه وفادار بمیرم!!!!!!!!!!

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت15:28توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

مسلک ما

در مکتب ما رسم فراموشی نیست

در

 مسلک ما عشق، هم آغوشی نیست

 

مهر تو اگر به هستی ما افتد

هرگز

 به سرش ، خیال خاموشی نیست

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت15:25توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

تا تو رفتی

 

تا تو رفتی این دل من بی تو تنها مانده است

 

آتشی زین کاروان رفته بر جا مانده است

 

روزها بگذشت و من در شوق دیدارم هنوز

 

منتظر چشمم به بازیهای فردا مانده است

 

طاقت بار فراقت بیش از اینم مشکل است

 

همتی کاین رهرو کوی وفا وا مانده است

 

روز و شبها با خیالت گفتگوها کرده ام

 

زنده مجنون با امید عشق لیلا مانده است

 

شوق دیدار تو بر این دل تسلی میدهد

 

زین سبب در این مصیبتها شکیبا مانده است

 

در میان بحر غمها زورق قلبم شکست

 

قایق بشکسته سرگردان به دریا مانده است

 

سهم من از گردش دور زمان شادی نبود

 

بار سنگینی ز ناکامی و غمها مانده است

 

کاش بودی و میدیدی چه دردی میکشم

 

ای طبیب من ؛ مریضت بی مداوا مانده است

 

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت15:24توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

دوشنبه 28 اسفند ماه سال 1385
قانون عشق

یک پسر با یک نگاه از یک دختر خوشش میاد ... و عشق از طرف اون شروع میشه ... تا جایی که

زندگیش رو پای عشقش میذاره ... اما دختر باور نمیکنه ... چون یک چیزهایی دیده و شندیده ... تا

دختر میاد پسر رو باور کنه ، پسر دلسرد و خسته میشه ... میره با یکی دیگه ... بعد که دختر تازه

تونسته پسر رو باور کنه میره طرفش ... اما پسر رو با یکی دیگه میبینه ... اینجاست که میگه: حدسم

 درست بود ... و اشتباهی رو میکنه که قبلاً کرده بود ... و همه چیز از بین میره

 

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت15:21توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

مردي مقابل گلفروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري

 بود سفارش دهد تا برايش پست شود.

وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد که روي جدول خيابان نشسته بود و هق هق گريه

 مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : « دختر خوب ، چرا گريه مي کني؟»

دختر در حالي که گريه مي کرد گفت: « مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي

 فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود.» مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا

من براي تو يک شاخه رز قشنگ مي خرم.

وقتي از گلفروشي خارج شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟


دختر دست مرد را گرفت و گفت: «آنجا» و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.


مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت ،طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت ، دسته گل را گرفت و 200 مايل

 رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

         

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت19:13توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبراللیل و نهار

یا محول الحول والاحوال
حول حالنا الا احسن الحال

با ارزوی روزهای شاد و دور از هر نوع نا رضایتی

این عید باستانی رو به تمام دوستانم به ویژه به دوست خوبم صبا تبریک و تهنیت عرض میکنم

عید همگی مبارک

بچه ها شوما هم با نوشتن نظراتتون به ما عیدی بدید

فقط عیدی فراموش نشه

+نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت22:55توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

                 


باز شب شد
هنگام جدایی
هنگام خزانم
هنگام رهایی

باز شب آمد و هجران دلم آغاز شد


شده ام دیوانه
من از این کار خدا
من از این حکمت عشق
من از این دار فنا

**********

دیر سالیست که دلم
در طلب یار بود
بهترین عمر گرانم به پریشانی بود
همه شب دست به دعا می داشتم
که خداوند برای دل تنهای من
همسفر ، یار شود
بهر تنهایی من
همه عمرم به پریشانی و باطل می گشت
تا بیابم معبود
گلی از باغ خداوند جنون
همه شب زمزمه ها کارم بود
که شوم صیاد و
بدهم دام به پای صیدم

*********

همه شبها کارم
زجه ای چون دل خسرو می بود
خسرو و قیص به پیشم شاگرد
من مجنون شوم چون زاهد
قیص از عشق شده است دیوانه
خسرو اما بیستون ریشه کند
ولی افسوس که هر دو مردند
و پس از آن دگر
رسم عاشق کشی شد
پیشه معشوق جهان
و خداوند سرانجام بداد
حکم رستاخیزم
حکم هجرانم از این عالم خاک
دل بریدن از این بازیچه
دل سپردن به باغ مهنا

*********

که به ناگاه هویدا شد نور
نوری از بطن صدایی مهجور
زندگی ام همه نور
همه شادی و سرور
سرخوشی بود و جنون
آن صدا داد به من
عمر جاوید هبوط
زندگی مجنون

********

چون صدایش بشنیدم مستم
مست ناز چشمش
مست طنازی قلبش
مست رعنایی مهرش
خوشم از باده دستش
مستم از لعل لبانش
روشنایی فروغش
کاش می شد
هویدا می گشت
به دل مرده من
دل غمبار مرا
تا به ثریا می برد
هر نفس با نفسش زنده به دنیا هستم
هر قدم با قدمش تاب مغیلان دارم
قلب من با طپش قلب فروغم گرم است

**********

اگر عمرم به سرآید
باز گویم که خدایا
فرو بگذارم
عمر جاوید من اینست
فروغم اینست
روح من رفته به یغما اینجاست
روشنی بخش وجودم اینست
کاش می شد که فریاد زنم
عاشقان گوش کنید
گل بستان خداوند
فروغم اینست
کاش می شد که فریاد زنم
عشق من پرتویی از نور خدا را دارد

************

ولی افسوس و صد افسوس
که باید بروم
باید از خاک جداشم و به افلاک روم
دگر عمر سیهم بسته به تاری باشد
دست یزدان بزرگ دو جهان می باشد
شمع کوتاه دلم رو به خموشی دارد
کاش می شد که دلم از دل او کنده کنم
تا فراق از همه دنیا
به خدایم برسم
کاش می شد
که دستان فروغم بشود
مامن آخر جان سیهم
کاش می شد که در این وادی عشق
سهم من از گل بستان خدا
هم صدا بود و هم آغوش گرام
ولی افسوس که تقدیر اینست
که صدایش بشود بهر دلم
وقت رفتن نزدیک
وقت مردن حالا
روح من خسته تر از هر عالم
روی سنگ قبرم
بنگارید فقط یک کلمه
که دهد نور به تاریکی من
فروغ
دوستت دارم و بس

+نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت22:42توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |







باز شب

سایه خود بر سر ما می شکند

باز شب می شود و

عاشق و معشوق بهم می نگرند

همه کس در هر شب

زیر چتر مینا

از نفسهای دگر سیر شوند

ولی افسوس که من

خم ابروی تورا هم ندهندم به جنون

همه شب می نگرم آسمان ملکوت

که تو را دریابم

ز خدای مجنون

خواب در چشم ترم می شکند از برق هبوط

تو مگر آمده ای

نه خیال است هنوز

همه شب ذهن من از شهد وجودت مسرور

عطش عشق مرا آتش مهنای تو بود

تو فروغ دل تاریک منی

نور باران شب تار منی

+نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت22:29توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

 

 


 روزهایم تاریک

همه شبها ظلمات

دل من سنگی بود

سنگی از جنس زبور

همه دنیایم مست

شادیم در ید میخانه بود

*********

خواب صد ساله من

با صدایی بشکست

نه صدا بلکه ندایی از عرش

من پریشانی خوابم هم رفت

آن صدا بر دل من
 
بدهد نور و فروغ جاوید

و شدم مست دوباره اما

*********

و شدم مست دوباره اما

با صدایی که بود جنس خیال

او فقط بود صدایی زبرم

ولی شد شیشه عمر دگرم

به تکاپوی خیالش مستم

مست آن لحن خدایی ز درفش

*********
ولی افسوس که آن هم برود

بعد سالی به تکاپوی دلش

و دوباره من هم

بشوم مست خرابات ازل

+نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت22:21توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |



ای خدایا تو چه تقدیر کنی

که ندانم ز دل رسوایم

من ببازم دل خود را به دل مینایت

ای خدایا چه بگویم

من بگویم تو را شکر

و هزاران دفعه شکر

که مرا از دل طوفان رهاندی

و کنم سجده شکر

که سرانجام بیامد ز فروغت

نوری

و کند روشن دنیای مرا

یا تو را کفر زنم

که هنوز شهد وصالش نچشیدم

حکم تو هجران است

**********

با تو هستم دلبر

یار سیمین وش دردانه من

تو که هر لحظه شوی

آشناتر زکسی در دل من

حکم ما نیست که

ما

من بشویم

تو طپشهای دل مرده من می بودی

آمدی بر جسمم

و مرا از عدم و نیست به اعلا بردی

ولی افسوس که

شیشه قلبی

در میان من و توست

به کدامین گناه

دل من باز بمرد



+نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت22:11توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |



افسانه عمر سیهم با تو سر آمد

        
دنیای خموشم دگر از حلقه بر آمد

             تا چشم تو را دیدم و از خود بشدم من

                      آن ماه من از پشت سحابش به در آمد

                                           مستم ز پریشانی عمر گرانم

                                                هر ثانیه از عمر ترم در نظر آمد

                                         تو نور خدایی به دلم قلب خموشم

                             آن ظلمات جانم ز فروغت به سر آمد

                  من با دو سه پیمانه زنم جام وجودش

مدهوش شود شاد چو جانش به سر آمد

+نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت22:7توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

برای آنکه نمی خواند




 

برایت می نگارم از دفتر دلم

از برگهایی که برای دل تو چیدم از گلبرگهای گلستان عشق

واژه هایی که فقط سرمستانی چون من آنرا لمس کنند

ای زیباترینم . ای معبودم . ای .......


 

سالهاست که در طلب یاری بودم که مرا در یابد و آرامم کند . کسی که مرا جان دهد . بفهمد و درک کند . سالهاست که در طلب عشق سر بر بیابان عشاق دارم و هیچ نصیبم نشد و هرچه گشتم بهتر دانستم که در این عالم خاکی دگرم یار نباشد .

مجنون شدم و دیوانه . گویی که قیص شاگرد من می بود و از من راه می برد .


آه خدایا


چه حکمت از تنهایی من . چه تدبیر از دیوانگی من . چه حکم از جان دادنم


بار خدایا

نمی دانم چه شده است مرا چه کردی با من . چه آتشی در جان من انداختی که از لحظه مبتلا شدن به آن دگر دنیا بدون آن در نظرم هیچ است .


ای هستی بخش من

چرا بامن چنین کردی ؟ چه آتشی در جان من انداختی و از بین تمام معشوقان عالم مرا عاشق یک صدا کردی؟ آری فقط یک صدا . یک دنیا . یک عشق . یک معبود . یک تصویر نامبهم . صدایی که تمام خلاء مرا پر کرده است

صدایی که ......

این همان صدایی هست که عمر خود را صرف یافتنش کردم . اما چه دیر او را یافتم
خدایا این چه بازی هست که با من شروع کرده ای

چرا حال که وقت رفتن من است او آمده است . حال که دیگر من ثانیه ها را می شمارم تا به تو بپیوندم صدایی را در زندگی من وارد کردی که حکم خدایی را از تو برای من گرفته است . چرا حال که دگر وقت زیستن ندارم تنها سرچشمه زندگیم را که فقط صدایی بیش نیست را به من نمایاندی . حال که دیگر شمع وجودم رو به خاموشی گراییده است شمعی فروزان بر دلم روشن کرده ای .

خداوندا . پروردگارا خود می دانی من فقط صدای او را دارم و نه هیچ چیز دیگر
اما همان صدا برایم کافیست که تو را بهتر بشناسم . و اعتراف کنم که من با تمام قدرتهایی که تو به من ارزانی داشته ای در مقابلش به زانو در آمده ام .


 

ای پروردگار بزرگ


 

من می دانم که فرصتی چندان دگر برای حیات نخواهم داشت . شاید ثانیه ای . ساعتی . روزی و یا ماهی
چون اراده توست که مرا می خواند و از دست پیشرفتهای بشری دگر کاری بر نمی آید
اما به من آنقدر فرصت بده تا بتوانم فقط یکبار آن صدارا لمس کنم . و صدایش برایم عینیت پیدا کند چون می خواهم آخرین تصویری که چشمانم می بیند و برای همیشه بسته خواهد شد فروغ زیبای چشمان صدایم باشد
می خواهم تنها چیزی که هنگام آمدنم نزد تو در دستانم بگیرم دستان زیبایش باشد
می خواهم حال که قرار است پرونده زندگیم برای همیشه بسته شود صدای زیبایش را همواره شنوا باشم
با خدایا در این دنیا هرچه دادی به من خودت دادی و من چیزی از تو در خواست نداشتم . اما حال با تمام وجودت می خواهم که آن صدا را از آن من کنی . برای یکبار حداقل زیبایی وجودش را به من بنما تا از فروغ تابناک نگاهش روح من با سبکبالی به سویت رهسپار شود
خداوندا می دانم که هرچه خواستم از تو امکان پذیر نیست  . و او نمی داند چه آتشی با صدایش در درون من ایجاد کرده است
اما خداوندا تو را به تمامی مقدسات مخلوقت سوگندت می دهم که مانده عمر مرا هم از من بگیر و به وجود پاکش بیشتر روشنایی بخش
من که دیگر برایم فرقی ندارد یک روز زودتر یا دیرتر  به دیدار تو بیایم   پس  مرا خموشی عطا فرما  و تک صدایی که باعث شور زندگی در من برای چندی شد را جاودانه نگهدار


+نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت22:5توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |



برگی دیگر از دفتر دلم را شروع کردم . برگی از عشق و هجران . برگی از محنت و دوری یار . حرفی از دلتنگی های شبانه ام که از صدایی آسمانی سرچشمه دارد . حرفی از کلمات مبهم قلبم .

 

آه خدایا

 

تو می دانی درونم چه آتشی بر پاست . تو می دانی قلبم را هنوز چه چیزی به طپش وا می داشته است . تو می دانی که چرا عمرم هنوز به پایان نیامده و تو می دانی که دلم از آن کیست .

 

خداوندا

 

چرا حکمتت بر اینست که من هم مانند فرهاد ، قیص ، سلامان و دیگر عشاق تاریخ ، به افسانه بپیوندم و مثالی باشم برای آیندگان . خوشا به حال قیص که اگر به لیلی نرسید حداقل لیاقت جنون را داشت و در بیابان عشق به دیوانگان پیوست ، فرهاد هم اگر از لعل لبان شیرین سرمست نگشت اما جرات ریشه کنی بیستون را در خود پیدا کرد. 

 

اما من چه ....

 

من چه هستم . و چه می کنم .

 

هیچ . من هیچ هم نیستم . حتی نمی توانم قدم از قدم بر دارم و به فروغ روشنایی بخش قلبم بگویم دوستت دارم .

 

پروردگارا

 

تو می دانی که من با تمام وجود خود را وقف آن صدا کرده ام .

صدایی که هیچ از او نمی دانم . هیچ تصویری درذهن ندارم و هیچ چیز دیگر جز طنین صوت زیبایش. نمی دانم که او کیست و چه می کند اما فقط همین را می دانم که اگر زمانی آن صدا دیگر از آن من نباشد ، شیشه عمر من نیز شکسته خواهد شد .

ای خدای دلدادگان و دلسوختگان

اگر حمکت بر اینست که من از معشوق ، فقط هجران نصیبم شود من سر تعطیم در مقابل خواسته تو فرو می آورم اما درخواست می کنم که همین صدا را تا لحظه آخر برای من باقی گذار
 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت22:0توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |