تبليغاتX
تنها ولی دست در دست تو

تنها ولی دست در دست تو

این وبلاگ فقط برای اونای که عاشقن

این شعر  یکی از  بهترین شعرهای که تا حالا از امید گوش دادم واقعا ادم رو دیونه میکنه

طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته

شعر میگویم به یادت در قفس غمگین و خسته

من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی

ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شبهای مستی

خیال کردم بری میری از یادم

تو رفتی و نرفت چیزی از یادم

تو رفتی تازه عاشقتر شدم من

از اونیم که بود بد تر شدم من

صبح تا شب این شده کارم

که واسه چشات بیدارم

 توخدای عاشقائی

تو تموم کس و کارم

تو به داد من  رسیدی

وقتی تنهائیم رو دیدی

تو نذاشتی برم از دست

اگه چیزی هم هنوز هست

نازنینم ُ امید شیرینم

من به جزء تو کسی رو نمیبینم

از اون رو زی رفتی

یه روز خوش ندیدم

به جزء دستهای گرم

من اونو خوش ندیدم

زندگیمو به پای تو دادم

اون روزارو نمیره از یادم

نازنینم امید شیرینم

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت11:5توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

لعنت بر شيطان
به شیطان گفتم : ((لعنت بر بر تو )) ! لبخند زد . پرسیدم : (( چرا میخندی ؟ )) پاسخ داد : (( از حماقت تو خنده ام میگیرد )) پرسیدم : (( مگر چه کرده ام ؟ )) گفت: (( مرا لعنت میکنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام )) با تعجب پرسیدم : (( پس چرا زمین میخورم ؟ )) جواب داد : (( نفس تو مانند اسبی است که ان را رام نکرده ای . نفس تو هنوز وحشی است ؛ تو را زمین میزند. )) پرسیدم : (( پس تو چه کاره ای ؟ )) پاسخ داد : (( هر وقت سواری آموختی ؛برای رم دادن اسب تو خواهم آمد ؛ فعلا برو سواری بیاموز


+نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت10:56توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

 

 عشق
از استاد ديني پرسيدند عشق چيست؟ گفت:حرام است. از استاد هندسه پرسيدند
عشق چيست؟ گفت:نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد. از استاد تاريخ
پرسيدن عشق چيست؟ گفت:سقوط سلسله ي قلب جوان. از استاد زبان پرسيدند
عشق چيست؟ گفت:همپاي love است . از استاد ادبيات پرسيدند عشق چيست؟
گفت : محبت الهيات است . از استاد علوم پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق
تنها عنصري هست که بدون اکسيژن مي سوزد. از استاد رياضي پرسيدند عشق
چيست؟ گفت : عشق تنها عددي هست که پايان ندارد


ای كاش جمله زيبای دوستت دارم
بی هيچ غرضی بر زبان ها جاری بود!

ی كاش از گفتن دوستت دارم،
  از ترس سوءتفاهم ها و غلط انديشی ها باز نمی ايستاديم،

ی كاش محبت را بی هيچ چشمداشتی
حتی چشم داشت محبت،
به او كه دوستش داريم هديه ميداديم

ای كاش،
  ای كاش...

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت10:54توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

فراموشی و خيانت

فراموش کن ان چیزی را که نمیتوانی به دست بیاوری ُ و به دست بیاور آن چیزی را که نمیتوانی فراموشش کنی  .

خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ...... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !

خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری .....   خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد .

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت10:51توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

هدیه

من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و ازنهایت شب حرف می زنم
 
اگر به خانه من آمدی برای من
ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم
 
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که درمن جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته کلاغان
 
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آورند
 
به مادرم که در آیینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
 
و به زمین، که شهوت تکرار من، درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انگاشت
سلامی دوباره خواهم داد
 
می آیم ، می آیم ، می آیم
 
با گیسویم :
ادامه بوهای زیر خاک
 
با چشم هایم :
تجربه های غلیظ تاریکی
 
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
 
می آیم ، می آیم ، می آیم
 
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده ،
سلامی دوباره خواهم داد.
 
 
 
زندگی شاید آن لحظه مسدودی است
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و دراین حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه ی یک تنهایی ست
دل من
که به اندازه ی یک عشق است
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه ی مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه ی یک پنجره می خوانند.
 
 
دلم گرفته است
دلم گرفته است
 
به ایوان می ور م و انگشتانم را
بر پوست کشیده شب می کشم
 
چراغهای رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
 
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشگها نخواهد برد
 
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است.
« فروغ فرخزاد»

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت10:49توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

 ميان يك مه كمرنگ ساحلي
غروب قلب غريبم ميان غم گم شد
فضاي پنجره ام بغض بي تكلم شد
 
غروب بود و تو رفتي و زورقت ارام
ميان يك مه كم رنگ ساحلي گم شد
 
غزل نخوانده تكان داده دستي و رفتي
شبيه چشم تو دريا پر از تلاطم شد
 
زگريه گريه من بغض اسمان وا شد
عطش گرفته زمين خوشه خوشه گندم شد
 
چه زود عاشقيت را به بادها دادي
چه زود چيني قلب تو دست چندم شد
 
دوباره عاشقيم بر سر زبان افتاد
و كوچه گردترين داستان مردم شد
 
خبر رسيد كه مي ايي از افق، فردا
تمام ساحل و دريا پر از تبسم شد
 
   با اروزي خورشيد

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت10:44توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

عشق

این شعر رو یکی از  عزیزانم واسه من فرستاد که خیلی دوستش داشتم و دارم   البته خودش میدونه کیه ؟ من هم این رو تقدیم میکنم به همه شما

ای عشق مددکن که به سامان برسیم

                 چون مزرعه تشنه به باران برسیم

                                       یا من برسم به یار

                                                  یا

                                              یار به من  

                                 یا هردو بمیریم و به پایان برسیم

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت10:41توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

ميان يك مه كمرنگ ساحلي

غروب قلب غريبم ميان غم گم شد
فضاي پنجره ام بغض بي تكلم شد
 
غروب بود و تو رفتي و زورقت ارام
ميان يك مه كم رنگ ساحلي گم شد
 
غزل نخوانده تكان داده دستي و رفتي
شبيه چشم تو دريا پر از تلاطم شد
 
زگريه گريه من بغض اسمان وا شد
عطش گرفته زمين خوشه خوشه گندم شد
 
چه زود عاشقيت را به بادها دادي
چه زود چيني قلب تو دست چندم شد
 
دوباره عاشقيم بر سر زبان افتاد
و كوچه گردترين داستان مردم شد
 
خبر رسيد كه مي ايي از افق، فردا
تمام ساحل و دريا پر از تبسم شد
 
   با اروزي خورشيد

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت10:37توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

من که میدانم شبی                      عمرم به پایان میرسد

نوبت خاموشی من                      سهل و آسان میرسد

من که میدانم که تا                     سرگرم و مستم

مرگ ویرانگر چه بی رحم               و شتابان میرسد

           پس چرا عاشق نباشم ؟؟

من که میدانم به دنیا                 اعتباری نیست

بین مرگ و آدمی                      قول وقراری نیست

من که میدانم                          عجل ناخوانده و بیدادگر

سر زده می آید و                       راه فراری نیست

     پس چرا

         پس چرا عاشق نباشم؟؟ 

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت10:34توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |


بنام خدای من ، خدای غریبه ی تنها




تا انتهای جاده ها خواستم بروم اما نشد ...


از این جاده ها هم نمی توان به انتها رسید ،


تا انتهای جاده ها نمی توان رفت ...


زیرا هر کدام تکرار دیگریست ...


تکرار رفتن ها ، تکرار با تو بودن ها و بی تو بودن ها ...


تکرار شکستن قلب ها ، تکرار یادها ...


تکرار پیمان ها و تکرار گسسته شدن آن ها ...


تکرار فاصله های بی انتها ...


تکرار تکرار شدن ها ...


و تکرار ها ...


... لعنت به این فاصله ها که ما را از هم جدا کردند ...


باز برای تو نوشتم و با یاد تو ، کاش بودی ...


کاش می دیدی که فراموش نمی شوی و بلکه چگونه تکرار می شود


از تو گفتن ها ...


دوستت دارم تا ابد ، تا همیشه ...


بگذار دوست داشتن هایم هم تکرار شوند ...


 


عشق و عشق ...


یادته ؟ خودت اینو بهم گفتی :


فاصله ها هیچ وقت حریف خاطره ها نمی شوند ...


اما امروز  ...


بیادتم ...

+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت19:17توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |