تبليغاتX
تنها ولی دست در دست تو

تنها ولی دست در دست تو

این وبلاگ فقط برای اونای که عاشقن

 

دلم براي کسي تنگ است

دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ است


دلم براي کسي تنگ است که

طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد

دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش

مرا در عشقش غرق مي کند


دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد


دلم براي کسي تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد


دلم براي کسي تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد

دلم براي کسي تنگ است که گوشهايم

شندين صدايش را حسرت مي کشد

دلم براي کسي تنگ است که چشمانم ، چشمانش را مي طلبد


دلم براي کسي تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست


دلم براي کسي تنگ است که اشکهايم را ديده

دلم براي کسي تنگ است که تنهاييم را چشيده

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت12:34توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟

فرشتـه جواب داد: می خواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!

 

 

مریم حیدر زاده

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت12:31توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

 


 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت12:29توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

 

 بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
 برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
 نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به خال روزگارا
 خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
 خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
 خوش به حال جام لبریز از شراب
 خوش به حال آفتاب
 ای دل من گرچه در این روزگار
 جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
 نقل و سبزه در میان سفره نیست
 جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
 ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
 گر نکویی شیشه غم را به سنگ
 هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت12:28توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

 

نبود تو

لبي در التهاب بوسه اي سوخت
دلي دربي كران ناله اي سوخت
كجا يي ماه تابان شب من
سری درالتهاب سینه ای سوخت


بيا تا جان به تن دارم تنم را
نوازش ده كه دربي پردگي سوخت


تو كز اشوب دل سر نسخه داري
كه دل در اعتراف ساده اي سوخت


ببر مي ميگساري كار من باد
كه شايدفر به ضرب باده اي سوخت


ميان دستمان ديوار مرگ است
كه حتي مرگ بر ديواره اي سوخت

به فرداي نگاهي چشم دارم
كه چشمانم به راه جاده اي سوخت


كنار ماه و اب وسنگ و نازت
دل نازك ميان گريه اي سوخت


به هنگام حضور گرم دستت
همه تاب و توان سينه اي سوخت


سرم در التهاب سینه ات ماند
لبم درالتهاب بوسه ات سوخت

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت12:26توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

 

تودلت یه زندونی برام ساخته بودی که

هیچ راه فراری نبود به جرم عاشقی عذابم دادی

ولی تو خودت عاشقتر از من بودی اشک چشامم دیگه

هیچ فایده ای نداشت تو دلت به حبس ابد محکوم شدم ولی

رنج عذاب دیگه چرا ؟مگه گناه من چی بود دستام دیگه قدرت

نوشتن ندارن دلم خیلی خون, چرا هیچکس به داد من نمی رسه ؟

اشك چشام هم نتونست اين آتيش روخاموش كنه ,دلت چه بي رحمه

بغضم داره می ترکه من دیگه جونی واسم نمونده ,ولی تو فقط فکر

خودتی منو بدست آوردی  ولی حالا من تورو از دست میدم با

مرگم از این دنیا دلتو بدرود میگم به همه گفتم که مردم  منو

تو دل تو چال نکنن دیگه حتی نمی خوام هیچ اثری از من

تو دلت باقی بمونه چشم انتظارم نمون آخه دیگه من

بر نمی گردم سر قبرمم گل نذارمن مردم گریه

نکن این بار برخلاف همیشه حرف من

شد , نه تو رسیدی به من نه من به

آرزوم ازوقتي ديدمت هرروز

آرزوم توبودي ولي حالا

 ديگه نميخوامت

 بدرود عشق

سوخته...

....

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت12:21توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |

 

بی وفا جای تو هنوز در قلبم است !

کجایی که ببینی دلم در انتظار دیدن تو است ؟

بی وفا قلبم تا ابد برای تو است ، عشقم تا آخرش به نام تو است !

کجایی که ببینی دلم برای تو پر پر میزند!

کجا رفتی ؟ هنوز در حال سوختنم ، کجایی که ببینی میخواهم برای تو بمیرم !

راستی معنای وفا را یاد گرفتی یا هنوز مثل گذشته میخواهی قلبم را بشکنی!

حالا که آمدی با ما مهربان باش ، به من آرامش بده ، با ما وفادار باش !

آن لحظه که آمدی انتظار این را نداشتی که ببینی هنوز به پای تو نشسته ام ، هنوز با

خاطرات تو زندگی میکنم ، هنوز دلم به چشمهای زیبای تو خوش است ، که به آن نگاه

کنم ، بگویم فدای تو عزیزم ، دوستت دارم ای بهترینم !

نه فکر نکنم که باور کرده باشی هنوز تو را سرپناه لحظه های بی کسی میدانم !

از آن لحظه که تو رفتی ، تا این لحظه که آمدی آرام نبودم ، راستش را بخواهی در کوچه

باغهای زندگی در جستجوی تو بودم ، هیچگاه خسته نشدم از اینکه آنقدر گشتم و

گشتم و تو را ندیدم !

تو ای بی وفا کجا بودی ؟ نه نمیخواهم باور کنم که در آغوش کسی دیگر بودی!

بگذار آنچه که در دلم است حقیقت داشته باش ، تو یک جای خوب بودی ، تو نیز در انتظار

بازگشتی دوباره بودی !

بی وفا کجا بودی که ببینی هر گاه دلم میگرفت به آنجا میرفتم که همیشه با هم قرار

میگذاشتیم ، آنجا مینشستم ، یک گل از شاخه میچیدم و جای تو میگذاشتم و با آن گل

درد دل میکردم ، میگفتم گل من ، عزیز دل من ، میفهمی که چقدر دوستت دارم ؟هر که

از آنجا رد میشد به من نمی گفت عاشقم ، میگفت این بیچاره دیوانه است!

بی وفا به خاطر تو همه به من گفتند دیوانه ام ، اما هیچکس نفهمید که من دیوانه تو

هستم!

حالا که آمدی اول از همه وفاداری را برایم معنا کن زیرا من دیگر طاقت بی وفایی را

ندارم!

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت12:20توسط وبلاگ توسط تانیش و یار همیشگیش صبا | |